جدال با خاموشی

برای بیان اندیشه ها، تجربیات، دل نوشته ها...

جدال با خاموشی

برای بیان اندیشه ها، تجربیات، دل نوشته ها...

۱ مطلب با موضوع «شخصیت ها» ثبت شده است

چند مدت پیش شروع به خوندن کتاب چه باید کرد نوشته لئون تولستوی کردم. از همون اوایل کتاب بود که شیفته تولستوی شدم. کسی که با نثری ساده و بدون استفاده از هیچ عنصر ادبی و زیبایی شناختی و محدود کردن خودش در حصار کلمات مینویسه . پس خیلی عجیب به نظر میاد که چنین کسی این چنین مشهور شده . و البته بسیار خوب و امیدوار کننده.


علاوه برچیزهایی که از متن کتاب یادگرفتم، چیزهای زیادی بود که از خود نویسنده و در حین خوندن کتاب فهمیدم که شاید اصلی ترین اون ها صداقت بود. فهمیدم که صداقت از مهم ترین و تاثیرگذارترین چیزها چه در نوشتن و چه در ارتباط با آدم ها یا ارتباط با خود هست.


این کتاب در واقع گزارشی از فعالیت های تولستوی برای ریشه کن کردن فقر هست. فقری  که پس از مهاجرت از روستای زادگاهش به  شهر مسکو باهاش مواجه میشه .چیزی که در وحله اول به شدت ناراحت کننده و دردناک میاد براش و در پی کاوش و پیدا کردن علت این قضیه در کوچه ها و خیابان های فقیر نشین مسکو راه میافته و از طریق ارتباط با فقرا سعی به جستجوی علت فقر آن ها میکنه. او در این مسیر چیزهای زیادی میفهمه و تغییرات زیادی میکنه و در تمام این مدت صادقانه و بدون هیچ افراط و تفریطی نظریات و در واقع خودش و اطرافیانش رو بازبینی میکنه. تولستوی در خانواده ای اشرافی متولد شده و در زمان نوشتن این کتاب نیز با همسر و فرزندانش در خانه ای به همین سبک زندگی میکرده. خانه ای مجلل با پیشخدمتان مختلف. آن ها از روستا به شهر مسکو مهاجرت میکنند. اما اولین چیزی که توجه تولستوی رو در مسکو جلب میکنه، فقرایی هست که در خیابان های مسکو میبینه. این مساله به شدت ذهنش رو درگیر میکنه. ابتدا سعی میکنه با دادن پول به آن ها، خیال خودش رو راحت کنه. اما بعد اتفاقاتی می افته مثل اینکه فقیری رو که یک بار بهش کمک کرده و حتی براش کارپیدا کرده دوباره در خیابون و در حال گدایی میبینه. او در ابتدا فکر میکنه زندگی خودش هیچ ربطی به زندگی فقیران نداره و همچنان میتونه در خانه مجلل خودش زندگی کنه . اما وقتی جلو میره و از نزدیک با زندگی فقیران آشنا میشه و با این مساله  درگیر میشه میفهمه که یک عمر در بی خبری زندگی میکرده. در واقع میفهمه که دستانش برای کمک به آن ها خالی هست . و مساله فقط فقر مالی نیست بلکه طرز نگاه یا تفکری هست که چه در اشراف چه در فقیران وجود داره . اینکه بتوان بدون هیچ زحمتی و در کمترین زمان ممکنه به وضعیت مالی مطلوبی رسید. طوری که دیگه از اون زمان به بعد دیگه نیاز به کار کردن نباشه و بتوان زندگی مرفهی رو در پیش گرفت. تولستوی وقتی به زندگی خودش و تربیت فرزندانش نگاه میکنه میبینه بله! این طرز نگاهی است که دقیقا اینجا هم وجود داره......


خلاصه این کتاب درس های زیادی برای یاد گرفتن داره. چه در مورد مساله فقر و از اون مهمتر در مورد شیوه و روشی که تولستوی در برخورد با مسائل زندگی در پیش میگره. کسی که با جرات، صداقت، صراحت و بدون هیچ پیش داوری و افراط و تفریطی با خودش و زندگیش مواجه میشه.


مثلا در جایی از کتاب پس از اولین تجربه های رفتن در خیابان های مسکو و دیدن وضع فقیران مینویسه :

آن شب احساساتم رو با دوستی در میان گذاشتم.پس از شنیدن سخنانم با لحنی آمیخته با شوخی پاسخ داد این اوضاع نتیجه بسیار طبیعی زندگی در شهرهای بزرگ است و تاثر تو از دیدن این مناظر فقط زاییده خوی دهاتی و زندگی دور از شهر می باشد. بعد مرا مطمئن کرد که پدیده فقر چیز تازه ای نیست، تا بوده همین بوده و باید هم باشد چون فقر با تمدن کنونی پیوند دارد و از نتایج غیرقابل اجتناب آن است.

با گفته دوستم سخت مخالفت کردم و در رد اظهاراتش به قدری حرارت نشان دادم که زنم از اطاق خود به سوی ما دوید و ماجرا را پرسید. به خاطر می آورم که بی اراده  بر سر دوستم فریاد زدم و بیابانی آمیخته با خشم و عصبانیت در حالی که دست ها را به شدت حرکت میدادم گفتم:

نه، نمیتوان چنین زیست! این زندگی غیر قابل تحمل است!

آن وقت به من نصیحت کردند که از تندی و خشونت بپرهیزم. ملامتم کردند که چرا نمی توانم با آرامش و متانت مقصود خود را به دیگران بفهمانم. به علاوه ثابت کردند که وجود عده ای فقیر در مسکو، نمیتواند مستمسکی قرار گیرد که به کمک آن زندگی را بر خانواده و اطرافیان خویش تلخ و زهر آلود سازم.این استدلال را درست یافتم و پاسخی نگفتم. اما قلبا حس میکردم که خشم فروانم چندان بی پایه و دلیل نیست.

زندگی شهری که تا آن وقت در نظرم عجیب و بیگانه می نمود، سیمایی نفرت انگیز به خود گرفت. لذات و تجملات شهر که دست یابی بر آن ها را ایده آل خود میدانستم، به صورت شکنجه تحمل ناپذیری در آمد. کوشش میکردم در اعماق قلب خویش دلیلی برای تبرئه زندگی لوکس و مجلل خود و دیگران بیابم، اما ممکن نبود بدون احساس خشم و تنفر، سالن زیبای منزل خود و دوستانم، میز نهارخوری پر از اغذیه لذیذ، یک کالسکه زیبا، مغازه ها ، تئاترها و کلوپ ها را ببینم....

تولستوی

روحش شاد ....

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۳ ، ۰۰:۰۱